سلام
این آخرین مطلبی که براتون می نویسم.چون دیگه نمی خوام به کار این وبلاگ ادامه بدم.در ضمن اگر کسی از این وبلاگ خوشش میاد میتونه برای من پیام بذاره تا من پسورد وبلاگ رو بهش بدم.البته فکر نمیکنم کسی باشه که از این وبلاگ خوشش بیاد.در آخر هم فقط یه قطعه از این شعر زیبا رو میتونم براتون بنویسم و همه شما دوستان عزیزمو به خدا بسپارم.برا همتون آرزو موفقیت دارم.
همه زل زدن به پای زشت من نمیدونن که چیه سرشت من
نمیدونن که میخام چی کار کنم دلمو به عشق کی دچار کنم
دوست دارم راهی کربلا بشم تا منم سری توی سرا بشم
حالا از کجا برم پای پیاده ای خدا راهمو نشون بده میخام برم به کربلا
+ نوشته شده در دوشنبه 5 تیر1385ساعت 10:34  توسط تنهاترین تنها
|
عاشق و مجنونت شدم
ناخونده مهمونت شدم
کلی پریشونت شدم
اما بازم نیومدی
قهوه فنجونت شدم
شمع تو شمعدونت شدم
خاک تو گلونت شدم
اما بازم نیومدی
همیشه ممنونت شدم
بنده چوپونت شدم
آب تو بیابونت شدم
اما بازم نیومدی
شعرهای ارزونت شدم
عمری غزل خونت شدم
تسلیم قانونت شدم
اما بازم نیومدی
نزدیک تر از جونت شدم
رنگت شدم خونت شدم
اما بازم نیومدی
خادم و دربونت شدم
اسیر زندونت شدم
گلاب کاشونت شدم
اما بازم نیومدی
یک جوری مجنونت شدم
سنگ خیابونت شدم
راهی میدونت شدم
اما بازم نیومدی
به سختی آسونت شدم
تو درد و درمونت شدم
ناجی پنهونت شدم
اما بازم نیومدی
کشته مزگونت شدم
هلاک چشمونت شدم
چشمای گریونت شدم
اما بازم نیومدی
+ نوشته شده در جمعه 11 فروردین1385ساعت 11:43  توسط تنهاترین تنها
|
سلام
سال نو مبارک.ببخشید که این چند وقت نتونستم که براتون مطلب جدید بزارم.اگه بشه آلبوم جدید محسن رو براتون میذارم.به امید دیدار.نظر یادتون نره.
+ نوشته شده در یکشنبه 6 فروردین1385ساعت 23:54  توسط تنهاترین تنها
|
اون روزها که تنها بودی
گم شده ی دریا بودی
قایق تو شکسته بود
دلت نحیف و خسته بود
فانوس دریاییت شدم
عشق اهوراییت شدم
گذشتم از هر هوسی
تا تو به مقصد برسی
اما بجاش تو بد شدی
از منو عشقم رد شدی
به من یه پشت پا زدی
تهمت ناروا زدی تهمت ناروا زدی
+ نوشته شده در پنجشنبه 22 دی1384ساعت 14:2  توسط تنهاترین تنها
|
بدون متن

+ نوشته شده در شنبه 26 آذر1384ساعت 19:32  توسط تنهاترین تنها
|
آهای تو که این همه دوری از من
این روزها در حال عبوری از من
آهای تو که فکر میکنی سوزوندی
دارو ندارمو با دوری از من
طاقت نداری ببینی میدونم
این همه طاقت و صبوری از من
ستاره ها میگن پشیمون شدی
میخوای بگی که غرق نوری از من
فکر نکنم بشه واست تا دریا
این همه نفرت رو بشوری از من
نمیدونم میخوای با من بسنجی
دل ببری بازم چه جوری از من

+ نوشته شده در دوشنبه 30 آبان1384ساعت 16:19  توسط تنهاترین تنها
|
سلام
اول عیدتون مبارک.راستش من میخواستم دیگه آپ نکنم ولی تو این دو هفته یه اتفاق خیلی مهم برام افتاد که باعث شد دوباره به این زندگی پوچ امیدوار بشم.البته امیدوارم که خدا این بار بیشتر هوام رو داشته باشه.اگه اون کسی که این متن رو براش نوشتم بخونه میخوام بدونه که خیلی برام عزیزه.خیلی.منتظر نظراتون هستم.

+ نوشته شده در جمعه 13 آبان1384ساعت 10:12  توسط تنهاترین تنها
|
........تو را من چشم در راهم

+ نوشته شده در سه شنبه 26 مهر1384ساعت 13:1  توسط تنهاترین تنها
|
........پایان
حس بارون اگه نداری خبر از حال من نداری
این آخرین متنی که برای شما عزیزان و دوستان خوبم مینویسم.چون دیگه خسته شدم از این همه تنهایی.دیگه نمیتونم این تنهایی رو تحمل کنم.البته شاید کسانی باشند که منو خوب بشناسند ولی اونا ظاهر منو میبینند.ولی دیگه به خدا خسته شدم از این زندگی.دیگه نمیتونم.امیدوارم که حداقل شما منو درک کنید.من دوست دارم در این پست آخر به جای عکس خودم عکس کسی رو که واقعا از صمیم قلبم دوستش دارم براتون بذارم.من برای تک تک شما دوستان عزیزم آرزوی موفق بیش از پیش میکنم.در آخر میخوام 2 بیت از زیباترین شعری رو که خیلی هم دوسش دارم براتون بنوسیم.
زندگی یعنی چکیدن همچو شمع از گرمی عشق
زندگی یعنی لطافت گم شدن در نرمی عشق
زندگی یعنی دویدن بی امان در وادی عشق
رفتن و آخر رسیدن بر در آبادی عشق
یا حق.

+ نوشته شده در سه شنبه 12 مهر1384ساعت 12:4  توسط تنهاترین تنها
|
اولش فکر نمیکردم که دلم رو برده باشه
یا دلم گول چشمهای خوشکلش رو خورده باشه
اما نه گذشت و دیدم دل من دیونه تر شد
به تو گفتم و دلت از غصه من باخبر شد
آخ که چه لذتی داره ناز چشمهات کشیدن
رفتن یه راه دشوار واسه هرگز نرسیدن
+ نوشته شده در یکشنبه 10 مهر1384ساعت 23:2  توسط تنهاترین تنها
|